تبليغاتX
اين صفحه را خانگي صفحه ي خانگي خود کنيد مردی آسمانی
جمعه ششم شهریور 1388 ساعت 0:30

                                   بسم الله الرحمن الرحیم

استاد معظم حضرت ایه الله حاج سیدحسن ابطحی دام ظله در ادامه مطلب در کتاب پرواز روح می فرمایند:   

 من طبق دستور ايشان پنج روز قبل از محرّم روانه‏ زنجان شدم و خود را همان روز عصر به زنجان رساندم و يكسره به منزل ايشان رفتم، با آنكه از ورودم به او اطّلاعى نداده بودم، ديدم در خانه نشسته و انتظار مرا مى‏كشد و هر چند دقيقه يك مرتبه اهل بيتش از آن خانه مى‏آيد و سؤال مى‏كند كه فلانى آمد يا نه؟ من مطمئن شدم او قبلاً خبر آمدن مرا در آن روز به اهل بيتش داده است.

     شب همان روز به من گفت: يكى از جوانان خوب زنجان مريض شده و پدرش توقّع دارد من از او عيادت كنم، اگر مايلى با هم به عيادت او برويم؟

     گفتم: مانعى ندارد، من به زنجان آمده‏ام كه با شما باشم هر كجا برويد با شما مى‏آيم، فرق نمى‏كند.

     به اتّفاق به عيادت آن جوان رفتيم، حال او خيلى بد بود حاج ملاّ آقاجان را نشناخت و تقريبا در حال احتضار و جان كندن بود، حاج ملاّ آقاجان مقدارى پدر و مادرش را تسلّى داد و او را دعا كرد، وقتى از منزل آنها بيرون آمديم فوق‏العاده متأثّر شده بودم. گاهى هم با خودم فكر مى‏كردم كه لابد فردا صبح هم بايد به تشييع جنازه‏ى او برويم. در اين بين مادر آن جوان هم از منزل بيرون آمد و گفت: حاج‏آقا، دكترها بچّه‏ام را جواب كرده‏اند، دستم به دامنتان.

     حاج ملاّ آقاجان رو به مادر آن جوان كرد و گفت: خوب مى‏شود. من ابتدا فكر كردم براى تسلّى دل مادرش اين جمله را مى‏گويد، ولى بعد به من رو كرد و گفت: علاوه بر آنكه ما جنازه‏ى او را تشييع نمى‏كنيم، فردا اين جوان با پاى خود به اتّفاق مادرش به منزل ما مى‏آيند. صبح فرداى آن شب تقريبا ساعت 8 بود كه در زدند، من رفتم در را باز كردم، اوّل آنها را نشناختم از من سؤال كردند، حاج ملاّ آقاجان منزل هست؟ ديدم خود او صدا زد بفرمائيد منتظر شما بودم.

 آن جوان و مادرش وارد منزل شدند وقتى در كنار اتاق نشستند حاج ملاّ آقاجان به من رو كرد و گفت: اينها را مى‏شناسى؟ گفتم: نه.

     گفت: اين همان جوان مريض ديشبى است، من از تعجّب مبهوت شدم.

     حاج ملاّ آقاجان به مادر آن جوان گفت: قضيّه را نقل كن كه آقاى ابطحى بيشتر نمى‏تواند طاقت بياورد.

     مادر آن جوان گفت: ديشب بعد از رفتن شما حال فرزندم خيلى بدتر شد، ديگر محتضر بود، حتّى پاهايش حس نداشت نفسهاى آخرش را مى‏كشيد، من بالاى سر او نشسته بودم و گريه مى‏كردم ناگهان چشمش را باز كرد و گفت:

     مادر! امام رضا (عليه السّلام) مى‏گويند: از خاك قبر ما نزد شما هست، چرا به آن استشفاء نمى‏كنى؟

     و باز بيهوش افتاد. من يك مرتبه متوجّه شدم كه چند سال قبل كه به مشهد مشرّف بودم، مقدارى خاك از جلو جاروى خدّام برداشته و در كاغذى پيچيده و به زنجان آورده و پشت آينه گذاشته‏ام، فورا آن را برداشتم و بر بدن جوانم ماليدم، بحمداللّه چنانكه مى‏بينيد شفا يافته است.

     امّا خود جوانى كه شفا يافته بود، مى‏گفت: در آن حال بيهوشى ديدم وارد حرم حضرت رضا (عليه السّلام) شده‏ام، حضرت از ميان ضريح بيرون آمدند وبه من فرمودند: به مادرت بگو از خاك قبر ما نزد شما هست، چرا به آن استشفاء نمى‏كند؟ من فقط چشم باز كردم و اين جمله را گفتم، ديگر نفهميدم چه شد. موقع اذان صبح بود كه صداى مؤذّن و عرق زيادى كه بدنم را خيس كرده بود مرا به هوش آورد و ديدم ديگر درد و ناراحتى ندارم.

نوشته شده توسط محبوب | لینک ثابت | موضوع: شفا یافته 

دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 ساعت 0:33
                                       بسم الله الرحمن الرحیم

استاد معظم حضرت ایه الله حاج سید حسن ابطحی دام ظله در کتاب پرواز روح نوشته اند:

     در مدّتى كه در قم بودم به وسيله‏ى نامه‏هايش مرا راهنمائى مى‏كرد و در آن سال زياد اصرار داشت كه مبادا با كسانى كه مدّعى عرفان و ارشاد و تصوّف هستند، تماس بگيرم، شايد هم مى‏دانست چه پيشامدى براى من خواهد بود؛ زيرا يك روز خدمت يكى از علماى معروف قم رسيدم و از او مطالبى در معنويّات و كيفيّت وصول به حقايق سؤال كردم، ايشان به من فرمود: «هر روز چهارصد مرتبه ذكر يونسيّه[1] را در سجده بگو».

    گفتم: اين ذكر بسيار خوب است و من آن را زياد گفته‏ام و از شما مى‏خواهم برنامه‏ى ديگرى براى من تنظيم كنيد.

     گفت: شما چهل روز به خاطر آنكه من به شما اجازه‏ى گفتنش را مى‏دهم بگوئيد، تأثير ديگرى دارد.

     با خود گفتم: مانعى ندارد، اين را هم آزمايش مى‏كنم، لذا روزها در حال سجده چهارصد مرتبه با اجازه‏اى كه او داده بود مى‏گفتم: «لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ سُبْحانَكَ اِنّى كُنْتُ مِنَ الظّالِمينَ».

     روز سوّم پس از گفتن ذكر يونسيّه ظاهرا به خواب رفته بودم، در عالم رؤيا ديدم بين من و مقصدى كه دارم ديوارى گذاشته‏اند كه قطرش بيشتر از يك كيلومتر است و من مايلم با كشيدن زبان به مدّت بيست دقيقه (كه ذكر يونسيّه طول مى‏كشد) آن ديوار را از سر راه خودم بردارم. روز اوّل و دوّم كه اين كار را ادامه مى‏دادم و فائده‏اى نمى‏بردم، ناراحت شده بودم، روز سوّم مى‏ديدم علاوه بر اينكه پيشرفتى نكرده‏ام، شيطان بر قطر ديوار هم افزوده است. لذا در آن حال از موفّقيت مأيوس شدم و فرياد زدم: يا صاحب الزّمان به دادم برس و مرا از اين حجاب و گرفتارى نجات بده. ناگهان ديدم آن ديوار عظيم مانند پودرى شد و باد شديدى در يك لحظه آن را از بين برد و راه را باز كرد و من با سرعت، به مقصدى كه داشتم رسيدم. در آنجا همه نور بود، به من سخنانى تعليم داده مى‏شد و مطالبى گفته شد كه منجمله آنچه مربوط به مطلب فوق است اين بود: اگر اذكار و ادعيه به اذن افراد غير معصوم، هر كه باشد انجام گردد، مثل اين است كه بخواهى با كشيدن زبان، ديوار به آن عظمت را بردارى ولى اگر با وساطت و توسّل به معصومين (عليهم السّلام) باشد موانع فورا دفع مى‏شود، حجابها برطرف مى‏گردد، آنها مثل ثروتمندى هستند كه اگر بخواهد، ديگرى را ثروتمند كند با يك حواله در يك لحظه ثروتمند مى‏كند ولى اگر آن فقير بخواهد خودش آن ثروت را كسب كند يا با راهنمائى فقير ديگرى ثروتمند شود، سالها طول مى‏كشد، عاقبت هم معلوم نيست موفّق شود.مطالب خيلى ارزنده بود، من وقتى از خواب برخاستم متوجّه شدم اشتباه بزرگى كرده‏ام ولى در عين حال در نامه‏اى براى مرحوم حاج ملاّ آقاجان مطلب را نوشتم و جريان را شرح دادم، او برايم نوشت هر اشتباه و ضررى كه پس از آن انسان متنبّه شود عقلى را زياد مى‏كند، اميد است ديگر متوسّل به اين گونه افراد كه مدّعى ارشاد و تصوّف‏اند و از خود ذكر و ورد جعل مى‏كنند و تأثيرش را منوط به اجازه‏ى خود مى‏دانند، نشوى. ... مگر تو نبودى كه دو سال قبل، از من كه به عنوان رفيق براى تو تعيين شده بودم احتياط مى‏كردى و نمى‏خواستى با من حرف بزنى كه مبادا من تو را به عنوان يك مريد انتخاب كنم؟ چه شد كه پس از آن همه ترقّيات روحى باز هم به فكر مرشدى افتاده‏اى؟به هر حال به وسيله‏ى اين نامه از تو دعوت مى‏كنم كه براى ايّام محرّم به زنجان بيائى و مقدارى به تزكيه‏ى روح بپردازى تا ديگر اين گونه اشتباهات را تكرار نكنى.



[1]      ــ ذكر يونسيّه همان جمله‏اى است كه وقتى حضرت يونس در شكم ماهى افتاد مى‏گفت و به آن وسيله نجات يافت و آن ذكر اين است: «لا اله الاّ انت سبحانك انّى كنت من الظّالمين». سوره‏ى انبياء، آيه‏ى 87.

نوشته شده توسط محبوب | لینک ثابت | موضوع: دستورات واجازه استاد 
چهارشنبه هفتم مرداد 1388 ساعت 23:20

بسم الله الرحمن الرحیم

استاد معظم حضرت ایه الله حاج سید حسن ابطحی دام ظله در کتاب پرواز روح چنین نوشته اند:

     در سفرى كه حاج ملاّ آقاجان به مشهد كرده بود پدرم شبى ايشان را به منزلمان در مشهد دعوت كرده بود و گرد يكديگر نشسته بوديم و از هر درى سخنى به ميان مى‏آمد، در اين بين ايشان رو به ما كرد و گفت: خوشا به حال شما سادات كه هميشه پيشرو انقلابها و موفّقيّتهاى مادّى و معنوى بوده‏ايد و اين تنها به خاطر مسأله‏ى وراثت و نوع شجره‏ى طيّبه‏اى كه اصلش در قلوب مردم ثابت و شاخه‏هايش در عالم بالا و ملكوت جهان، فعّاليّت مى‏كند و ميوه‏اش كه همان علم و دانش است به مردم در تمام اوقات مى‏رسد مى‏باشد. من گفتم: از كجا معلوم كه من سيّد باشم؟

     گفت: سيّدى و من دلائلى بر اين موضوع دارم كه بعدها برايت واضح مى‏شود.

 پدرم رو به حاج ملاّ آقاجان كرد و گفت: من قضيّه‏اى دارم اجازه مى‏دهيد براى آنكه او بداند سيّد است، نقل كنم؟ گفت: مانعى ندارد.

     پدرم فرمود: جوانى شانزده ساله بودم، پدرم فوت كرده بود خواهر بزرگترى داشتم كه شوهر كرده بود و به يكى از ييلاقات اطراف مشهد به نام «مايون بالا» رفته بود، هواى مشهد گرم شده و ما هم مايل شديم به «مايون بالا» برويم. آن زمان وسائل ماشينى براى آنجا نبود، سه عدد الاغ كرايه كرديم كه يكى را مادرم و ديگرى را خواهرم كه از من كوچكتر بود سوار شدند و يكى ديگر براى اثاثيه و گاهى اگر من خسته شدم استفاده كنم، بود. صاحب اين الاغها هم كه جوان بى‏ادبى بود، همراه ما پياده مى‏آمد، تقريبا حدود سه كيلومترى به رودخانه‏ى مايون باقى مانده بود كه او با يك نفر مشغول صحبت شد و ما به طرف «مايون بالا» مى‏رفتيم، او از دور فرياد زد كه به طرف «مايون پائين» برويد ما اعتنائى نكرديم و به راه خود ادامه داديم؛ زيرا به او گفته بوديم كه مقصد ما «مايون بالا» است. وقتى اوّل رودخانه‏ى مايون كه هنوز سه كيلومتر به «مايون بالا» در رودخانه راه بود، زير درختهاى انبوه خودش را با زحمت به ما رساند و جلو الاغها را گرفت و ما را پياده كرد و با آنكه هوا تاريك مى‏شد الاغها را به كنارى بست و گفت: بايد از همين جا بقيّه‏ى كرايه را بدهيد و پياده برويد.

     هر چه مادرم تقاضا كرد كه ما را به «مايون بالا» برسان هر مقدار اضافه هم بخواهى به تو مى‏دهيم، قبول نكرد و احتمالاً مى‏خواست هوا تاريك شود و چون يك زن و دختر جوانى همراهمان بود، دست به جنايت بزند،مادرم اين معنى را فهميده بود لذا فوق‏العاده مضطرب شده بود. هوا تاريك شد، آن هم زير درختان انبوه، چشم چشم را نمى‏ديد، اضطراب مادرم به حدّى شد كه من و خواهرم را به شدّت كتك مى‏زد و مى‏گفت: شما مگر سيّد نيستيد، چرا جدّتان را صدا نمى‏زنيد؟

     ما هم گريه مى‏كرديم و فرياد مى‏زديم: يا جدّاه يا جدّاه ... كه ناگاه ديديم از پائين رودخانه سيّد بلند قامتى مى‏آيد كه در آن تاريكى، ما حتّى تمام خصوصيّات و رنگ لباسش را مى‏ديديم و فراموش نمى‏كنم كه عمّامه‏ى سبزى به سر و قباى بلند راه‏راهى به تن داشت.

     بدون آنكه از ما سؤال بكند و جريان را بپرسد رو به آن جوان كرد و گفت: نانجيب! ذرّيه‏ى پيغمبر را در ميان رودخانه مضطرب و سرگردان كرده‏اى؟

     با آنكه آن آقا به صورت ظاهر ما را نمى‏شناخت و هيچ علامت سيادت هم در ما وجود نداشت.

     آن جوان بى‏ادبى كه بعدها معلوم شد در مايون كسى را اعتنا نمى‏كند و نسبت به همه اذيّت و آزار وارد كرده بود، بدون آنكه سخنى بگويد برخاست و فرار كرد.

     آقا هم به تعقيب او رفتند و او را گرفتند و به او فرمودند: برو الاغها را بياور و آنها را سوار كن و به مقصد برسان.او اطاعت مى‏كرد ولى حرف نمى‏زد.

     مادرم گفت: آقا باز شما كه برويد او ما را اذيّت مى‏كند.

     فرمودند: من تا مقصد با شما هستم. آقا در راه همه جا با ما بود و ما كاملاً غافل بوديم كه شب است و ما مانند روز راه خود را مى‏بينيم. منزل خواهرم در محلّى بود كه اطرافش از درخت و ساختمان خالى بود، وقتى ما را آقا به در منزل رساندند فرمودند: رسيديد؟

     گفتيم: بله آقا متشكّريم.

     مادرم به من گفت: آقا را به منزل دعوت كن تا استراحت كنند. من گفتم: آقا نيستند و هوا تاريك است هر چه فرياد زدم آقا ...، كسى جواب نداد، بعد به يادمان آمد كه در رودخانه‏ى با آن تاريكى چگونه ما خصوصيّات او را مى‏ديديم، چگونه او از سيادت ما اطّلاع داشت، چگونه از جريان كار ما خبر داشت و چرا يك مرتبه ما را ترك كرد و اثرى از او نيست؟!

     منظور پدرم از نقل قضيّه اين بود كه سيادت ما را اثبات كند؛ زيرا آن آقا به آن جوان فرموده بودند: نانجيب! ذرّيه‏ى پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله) را در رودخانه مضطرب و نگران كرده‏اى؟

     مرحوم حاج ملاّ آقاجان در آن شب بعد از آنكه من از ايشان سؤال كرده بودم: «از كجا معلوم كه من سيّد باشم؟» فرموده بود: تو سيّدى، من دلائلى بر اين موضوع دارم كه بعدها برايت واضح مى‏شود.

     من از آن شب به بعد هميشه به فكر اين بودم كه آن دلائل چيست؟ بعدها همان گونه كه آن مرحوم فرموده بود مكرّر در خواب و بيدارى از ناحيه‏ى مقدّسه‏ى حضرت بقيّه‏اللّه (روحى فداه) و ساير معصومين (عليهم السّلام) مرا سيّد و فرزند پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله) به وسيله‏ى اشخاص مختلف خطابفرمودند. و از همه مهمتر آنكه در آن زمان ما شجره‏نامه‏اى نداشتيم و پدرم مى‏گفت كه من شجره‏نامه را گم كرده‏ام و او نمى‏دانست چه كرده است ولى من پس از سالها كه از فوت مرحوم حاج ملاّ آقاجان گذشته بود وقتى به پسرعموهاى پدرم مراجعه كردم ديدم شجره‏نامه را آنها دارند و نسخه‏اى از آن را به من دادند كه من در كتاب «انوار زهراء (سلام اللّه عليها)» عينا آن را آورده‏ام[1] و اين خود يكى ديگر از كرامات مرحوم حاج ملاّ آقاجان محسوب مى‏شد.

     خلاصه حاج ملاّ آقاجان چند روزى در مشهد ماند و بعد به طرف زنجان برگشت و من هم به قم رفتم.



[1]      ــ اصل شجره‏نامه از اين قرار است: سيّد حسن ابطحى 1 بن سيّد رضا (2) بن سيّد حسن (3) بن سيّد جعفر (4) بن سيّد حسن (5) بن سيّد حسين (6) بن سيّد رجب (7) بن سيّد قاسم (8) بن سيّد حسين (9) بن سيّد نورالدّين (10) بن سيّد ميركلان (11) بن سيّد ميرگنگ (12) بن سيّد احمد (13) بن سيّد علاءالدّين (14) بن سيّد حسين (15) بن سيّد محمّد (16) بن سيّد صلاح‏الدّين (17) بن سيّد فيروزالدّين (18) بن سيّد شرف‏الدّين (19) بن سيّد شمس الدّين (20) بن سيّد قطب الدّين (21) بن سيّد جعفر (22) بن سيّد محمّد (23) بن سيّد صالح (24) بن سيّد اسماعيل (25) بن سيّد على (26) بن سيّد نورالدّين (27) بن سيّد صالح (28) بن سيّد احمد (29) بن سيّد ابراهيم المرتضى (30) بن حضرت امام موسى بن جعفر (عليهم السّلام).

نوشته شده توسط محبوب | لینک ثابت | موضوع: یک قضیه 
سه شنبه سی ام تیر 1388 ساعت 0:10
                                         بسم الله الرحمن الرحیم

استاد معظم حضرت ایه الله حاج سید حسن ابطحی دام ظله در کتاب پرواز روح می فرمایند:

نزديك ظهر بود كه به بغداد رسيديم و يكسره به كاظمين رفتيم و به حرم مطهّر حضرت موسى بن جعفر (عليه السّلام) مشرّف شديم. حال خوشى داشتيم، من از كثرت شوق، بى‏اختيار به حرم مطهّر بدون اذن دخول وارد شدم ولى حاج ملاّ آقاجان تا وقتى كه ما برگشتيم، كنار عتبه‏ى مقدّسه‏ى حرم ايستاده بود و توجّه عجيبى به ضريح مقدّس داشت. گويا حضرت موسى بن جعفر (عليه السّلام) را مى‏ديد و با كمال ادب با آن حضرت سخن مى‏گفت. وقتى از حرم خارج شدم حوائجى را كه از آن حضرت خواسته بودم به من گفت كه تو چه حوائجى را خواسته‏اى و كدام يك از آنها برآورده مى‏شود و كدام يك، به اين دلائل صلاح تو نيست، برآورده شود و مرا قانع مى‏كرد.

     صبح روز بعد كه تنها به حرم رفته بود وقتى به مسافرخانه برگشت، گفت: منظره‏ى عجيبى را ديدم، ديگر چيزى نگفت.

     من اصرار كردم كه جريان چه بود؟

     گفت: وقتى وارد حرم شدم ديدم حضرت موسى بن جعفر و امام جواد (عليهما السّلام) نشسته‏اند و من به آنها سلام كردم آنها جواب دادند.

     و من در مقابل آنها ايستاده بودم و زيارت جامعه را مى‏خواندم ناگهان ديدم هر دو برخاستند و حضرت موسى بن جعفر (عليه السّلام) سرشان را پائين انداخته‏اند ولى به تمام قامت ايستاده‏اند و حضرت امام جواد (عليه السّلام) سرشان را بالا گرفته‏اند و مؤدّب ايستاده‏اند به طرف درِ ورودى نگاه مى‏كنند، من هم نگاه كردم، ديدم حضرت على بن موسى الرّضا (عليه السّلام) وارد شدند و بين حضرت موسى بن جعفر و امام جواد (عليهماالسّلام) قرار گرفتند و همه نشستند.

     حضرت على بن موسى الرّضا (عليه السّلام) رو به امام جواد (عليه السّلام) كردند و فرمودند:ما در اين شهر، تعدادى شيعه داريم چرا جواب آنها را نمى‏دهيد؟

     امام جواد (عليه السّلام) كاغذ و قلمى به دست گرفتند و نام آنها را از على بن موسى الرّضا (عليه السّلام) سؤال مى‏كردند و مى‏نوشتند. و حتّى چه حاجتى دارند يادآورى مى‏شد. و دستور صادر مى‏گرديد كه به آنها داده شود.

     حاج ملاّ آقاجان گفت: مثلاً به فلانى (يكى از دوستان را نام برد و گفت) اسم او را هم نوشتند و حاجتش هم داشتن طبع شعر بود كه به او دادند. كه بعدا آن شخص حتّى سخن عادى خود را با شعر مى‏گفت.

     به هر حال چند روزى در كاظمين بوديم و قبور نوّاب اربعه را در بغداد زيارت كرديم.

     مطلب جالبى كه حاج ملاّ آقاجان درباره‏ى نوّاب اربعه مى‏گفت اين بود كه به همان دليلى كه لازم است معتقد باشيم ائمّه اطهار (عليهم‏السّلام) معصومند، بايد بگوئيم كه نوّاب اربعه هم از عصمت ضعيفى برخوردارند؛ زيرا اگر آنها را اين چنين ندانيم و بلكه گناهكار، اشتباه كار و داراى سهو و نسيان بدانيم، اعتمادى به مطالبى كه از آنها نقل مى‏كنند، نخواهيم داشت. (توضيح آنكه؛ نوّاب اربعه چهار نفر نائب خاصّ امام عصر (روحى له الفداء) هستند كه در زمان غيبت صغرى رابط بين امام زمان (عليه السّلام) و مردم شيعه بوده‏اند و نام آنها به ترتيب زير:

     حضرت عثمان بن سعيد عمروى و حضرت محمّد بن عثمان و حضرت حسين بن روح و حضرت على بن محمّد سمرى بوده است).

 

نوشته شده توسط محبوب | لینک ثابت | موضوع: در کاظمین 
شنبه سیزدهم تیر 1388 ساعت 0:36

          بسم الله الرحمن الرحیم

استاد معظم حضرت ایه الله حاج سید حسن ابطحی دام ظله در کتاب ارزشمند پرواز روح در خصوص دومین سال آشنایی با استاد معظم خویش چنین می فرمایند:  

  او مدّت چهارده ماه از من جدا شد و به زنجان رفت دوّمين سال بود كه از لذّت رفاقت با او برخوردار بودم. آخر، استاد مهربان و خوبى پيدا كرده بودم او را زياد دوست داشتم، نمى‏توانستم در فراق او بيشتر صبر كنم. و ضمنا در اين مدّت براى تحصيل علوم دينيّه به قم رفته بودم، در يكى از حجرات مدرسه‏ى حجّتيه به دستور مرحوم «آيه‏اللّه‏ حجّت» به عنوان موقّت زندگى مى‏كردم، دوستان خوبى در آن حجره داشتم، اهل نماز شب و عبادت بودند، توسّلاتشان هم بد نبود، اهل كمالات بودند من به آنها خيلى زحمت داده بودم آنها خيلى خوب بودند.

ولى آنها آن قدر قوى نبودند كه بتوانند مرا آرام كنند و يا مثل استادم رفاقت معنوى با من داشته باشند، امّا حاج ملاّ آقاجان لااقل در هفته يك نامه براى من مى‏فرستاد و اين تا حدّى سبب آرامش روح من بود.

     لذا روز اوّل ماه رجب 1331 براى ديدار استاد، به زنجان رفتم و از ملاقاتش فوق‏العادّه خرسند بودم. سيزده روز در منزل محقّرى كه در آن زندگى مى‏كرد با او همنشين بودم. روزهاى خوبى را گذراندم، لذّت آن روزها را هيچ وقت فراموش نمى‏كنم. هر روز بدون صرف وقت از كمالاتش استفاده مى‏كردم. صبح روز سيزدهم ماه رجب كه سالروز تولّد مولاى متّقيان على بن ابيطالب (عليه السّلام) بود، پس از نماز صبح و نماز حضرت اميرالمؤمنين (عليه السّلام) كه او مقيّد بود در صبح روز تولّد آن حضرت آن نماز را بخواند. رو به من كرد و گفت: امروز عيد است بيا با هم مصافحه كنيم. من وقتى با او مصافحه مى‏كردم تقاضاى عيدى نمودم و گفتم: شما وسيله شويد كه على بن ابيطالب (عليه السّلام) به من عيدى بدهد.

    

 گفت: تو فرزند آنها هستى عيدى را تو بايد براى من بگيرى من وقتى ديدم مى‏خواهد به تعارف بگذراند، گفتم: آيا من فرزند على بن ابيطالب (عليه السّلام) هستم يا نه؟

     گفت: بله قربان.

     گفتم: تو چه كاره‏اى؟

     گفت: من نوكر شما.

     گفتم: به تو امر مى‏كنم كه عيدى مرا بگيرى و به من بدهى.

     گفت: چشم قربان.

 سپس رو به قبله نشست و زيارت امين اللّه را خواند. من به او نگاه مى‏كردم، ناگهان ديدم رنگش پريد، مثل آنكه با على بن ابيطالب (عليه السّلام) بدون هيچ مانعى سخن مى‏گويد. من صدائى نمى‏شنيدم امّا مثل آنكه على (عليه السّلام) به او چيزى مى‏فرمود، كه او مرتّب در پاسخ آن حضرت مى‏گفت: بله، چَشم، عرض مى‏كنم، از لطفتان متشكّرم.

     پس از چند دقيقه سكوت، وقتى حالش بجا آمد رو به من كرد و گفت: پنج چيز به تو عيدى دادند و چون در قم سكونت دارى و اهل مشهد مقدّسى، يكى از آن عيديها به قم حواله شده و چهارتاى ديگرش را در مشهد مقدّس به تو خواهند داد و البتّه آن عيدى قم را پس از ده روز كه وارد قم شدى به تو مى‏دهند، در «مسجد جمكران».[1]

    من با شنيدن اين نويد، تصميم گرفتم كه همان روز كه روز دوشنبه بود به طرف قم حركت كنم ولى او گفت: تا روز شنبه نمى‏روى، خودت را معطّل نكن. من به خاطر آنكه از طرفى زودتر به قم برسم و از طرفى گفته‏ى او را امتحان كنم، با تلاش بيشترى براى تهيّه‏ى وسيله‏ى حركت اقدام كردم، جريان مفصّل است كه چگونه هر روز براى رفتن به قم و تهران موانعى سر راهم بود، خلاصه هيچ يك از آن چند روز موفّق به حركت نشدم، تا روز شنبه، در آن روز، اوّل صبح به من گفت: امروز مى‏روى. خود او مرا بدرقه كرد و وسيله‏ى حركت فورا آماده شد و جدّا موضوع غير عادّى بود، من حركت كردم و به قم رفتم.


 



[1]      ــ «مسجد جمكران» در پنج كيلومترى قم در كنار قريه‏ى جمكران واقع شده و به امر حضرت بقيّه‏اللّه ساخته شده و من شرحى از آن بناى مقدّس را در كتاب «ملاقات با امام زمان عليه السّلام» جلد اوّل بيان نموده‏ام.

سه شنبه دوم تیر 1388 ساعت 17:49
بسم الله الرحمن الرحیم

امروز بعد از سه سال از فاجعه ۲۸ خرداد ۸۵ به این حقیقت می رسیم که ابطحی یک اسم نیست. ابطحی یک ایده تنها نبود. ابطحی یک مرد بود. ابطحی حقیقت بود. ابطحی تمام نعمت الهی بود. ابطحی ایده ای برای ابدی شدن بود. و ابطحی همان نوری بود که خدای تعالی افروخت و هر کس خواست پف کند ریشه اش بسوخت.

سه سال قبل 28 خرداد برای آنانی که آیت الله ابطحی را می شناختند اتفاقی افتاد که در حافظه آنها برای همیشه باقی ماند. آیت الله ابطحی و بسیاری از شاگردانش بازداشت شدند به چهار اتّهامی که وزارت اطلاعات دولت نهم و دادسرای ویژه روحانیت برایشان تشریح کرده بود. همان سال به هر چهار اتّهام در همین وبلاگ پرداختم  و گفتم که چه ناجوانمردانه پرونده سازی کرده بودند برای تخریب یک شخصیت.

امروز که این مطلب را می نویسم نه بدان خاطر است که بخواهم مصیبت دیده ای را ملامت کنم و یا بگویم که دیدید که آهمان گرفت، یا از وضعیت فعلی ایران این تنها مملکتی که رسما قانون اساسی اش به نام شیعه است خوشحال باشم ... نه! استادمان اینگونه به ما نیاموخت بماند که می گفت رب ارحم قومی فانهم لایعلمون. آنچه امروز می گویم به این خاطر است که عبرت بگیریم و بدانیم خدایی هست و همه چیز هم دست اوست و از حکومت او نمی توان فرار کرد...

تیتروار می گویم:

گفتند سید حسن ابطحی بی سواد بود، افتضاح کردان دامنشان را گرفت. رسانه ای شد و عالم را پرکرد.

گفتند ساده زیست نبود، ماجرای محصولی دامنشان را گرفت با دقیقه ای 292 هزار تومان درآمد که ان شاء الله بادمجان است.

گفتتد فتوا می دهد بی علم و شاهد آوردند به قائل بودن به سیادت امّی، دیدیم که باچه فضاحتی نشان سیدی را در میان جمعیت و پخش مستقیم رسانه ها برگردنش آویخت و گفت من سیّد امّی ام.

گفتند ادّعای دروغین دارد، هاله نور دورشان را گرفت؛ مانده اند که چگونه از آن به درآیند که بی آبرویی نباشد.

گفتند نشر اکاذیب کرده است، 90 سیاسی در تمام کشور پخش شد و همه دروغگویش خواندند...

ببینید که اگر همینگونه بروند این اندک عزّتی را هم که به جهت نام بردن از امام زمان علیه السّلام  ـ ولو به ظاهر سازی ـ دارند چگونه از آنها گرفته می شود و چگونه ذلیل می شوند.

عجله هم نکنید. کسی عجله می کند که از دستش برود و خدای متعال از حکومتش هیچ جنبنده ای نمی تواند که فرار کند. شعبان جعفری یکی از نامهای جنجالی تاریخ معاصر ایران بود و از بازیگران اصلی کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ . همان که در میان ایرانیان معروف به شعبان بی‌مخ شد، گرچه خودش خودش را تاج بخش می نامید. شعبان در سن نودونه سالگی در روز ۲۸ مرداد ۱۳۸۵ ـ یعنی درست در همان سالگرد کودتای ۲۸ مرداد ـ در شهر لوس آنجلس دور از وطن مرد.

آری! همه چیز حساب و کتاب دارد.

مطلب دومی که به دوستانم باید بگویم اینکه تصور نکنید بناست در گشایش باشید.  همه امتحان می شویم. در این سه سال مصیبتها دیدیم که اوج آن درگذشت حاجیه خانم هاشمی نژاد همسر حضرت آیت الله ابطحی مدّظله بود. خوب سخت است تحمّلش امّا پسندم آنچه را جانان پسندد. آنچه را که این علویه جلیله داشت و من و شما هم نباید فراموش کنیم این است که خدا را جدّی بگیریم، امام زمانمان را جدّی بگیریم، دینمان را جدّی بگیریم و در امورمان جدّی باشیم.

سوم آنکه برای آنهایی که در این سالها بدی کردند هم دعا کنید، شیعه جهنّمی نشود خوشحال کننده تر است برما. ظلمی را هم که به ما رفت آن کس که می داند و می تواند، می داند و می تواند که چگونه جبران کند.

برای دوستانی هم که عقبه خوبی داشته اند و امروز تحت فشار ناجوانمردانه ای هستند مانند مهندس موسوی که می شناسمش و انسان با اخلاقی است و امروز انتقام دوران نخست وزیریش را به آن "99 نفر باضافه یک" پس می دهد، دعا کنید. به سیّد محمّد علی ابطحی و به دوستان مشهدیمان که در زندانند دعا کنید.

مطلب چهارم و پایانی آنکه گفته بودم حکم آیت الله ابطحی تازه اوّل داستان است و ابطحی ها در راهند. دیده ام و شنیده ام که دوستان کتابها نوشته اند، فیلمها و انیمیشنها و کلیپها ساخته اند، نرم افزارهایی در رابطه با تهذیب نفس طراحی کرده اند، ، طرحهای استاد معظّم را در حوزه و دانشگاه پی گیری می کنند و ... کتابها حضرت استاد هم با شتابی بیشتر از قبل از طریق کتاب موبایلی در تمام ایران پخش شده است.

اندکی صبر سحر نزدیک است...

 به نقل از وب ما الحقیقه .

نوشته شده توسط محبوب | لینک ثابت | موضوع: اندکی صبر سحر نزدیک است 
سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 ساعت 11:33
۸ خرداد . ۲۸ خرداد . ۲۸ خرداد ۲۸ خرداد .۲۸ خرداد

در ۲۸ خرداد سال ۱۳۸۵سه سال پیش با هجوم وحشیانه سربازان وزارت اطلاعات . به منزل شخصی

میزبان حضرت ایه الله سید حسن ابطحی در لواسان حمله کردند و ایشان را در حضور خانوداه شان با بدترین وضع دستگیر کردند و به وعده اینکه شب بر می گردید ایشان را به قم زندان معتادین بردند . و به مدت ده روز هیچ خبری از ایشان کسی نداشت و بعد بوسیله یکی از افراد در بیمارستانی که بعد از زندان معتادین منتقل شدند حضور ایشان در انجا به بیرون اطلاع داده شد .

ایشان را به مدت ۵۸ روز با بدترین وضع با شرائط وخیم د رزندان زندانی کردند

جرم ایشان : نوشتن کتابهایی با مجوز ارشاد در حدود سی سال با تکرار زیاد چاپ مثلا پرواز روح چهل بار

با مجوز ارشاد چاپ شده .

جرم ایشان :ارشاد و هدایت جوانها به سوی امام زمان علیه السلام و روشنگری انان به سوی صراط

مستقیم دین بدون افراط و تفریط.

جرم ایشان : نشر عقاید حقه و محبت شدید مردم به ایشان بدون تبلیغات تلویزیون و رادیو .

جرم ایشان :تزکیه نفس جزء اصولی ترین کارهای یک مسلمان  می باشد یعنی یک مسلمان دروغگو نباشد مستبد و خود رای نباشد جاه طلب و مقام پرست نباشد متکبر نباشد

و در یک کلام مخصوصا این صفات رذیله در افرادی که صاحب منصب هستند نباشد زیرا مردم در آرامش بیشتری زندگی خواهند کرد


نوشته شده توسط محبوب | لینک ثابت | موضوع: 28 خرداد چه شد؟ 
شنبه بیست و سوم خرداد 1388 ساعت 0:21
بسم الله الرحمن الرحیم

یکی از مهمترین فضایل یک انسان به نظر شما چه چیزی است؟

ایا تا کنون در خصوص فضایل انسانی فکر کرده اید؟

شما فکر می کنید کدام فضیلت از همه مهمتر است؟

من تاکنون درباره فضایل استادم به مجمل برای شما گفته ام اما اکنون سعی دارم با بیان فرمایشات حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از زبان ان حضرت فضایل فرزند بزرگوارشان را بیان کنم.

شما با انصاف و عدل خودتان می توانیدبا ان چه در این وبلاگ گفته شده و ان چه دیگران در حد توان خود نوشته اند و مهمتر ان چه که خود معظم له در بیش از پنجاه عنوان کتاب چاپ شده اشان مرقوم فرموده اند مقایسه کنید و نتیجه بگیرید.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در ادامه می فرمایند:

يا أبا ذر قلوبهم إلى الله و عملهم لله لو مرض أحدهم له فضل عبادة ألف سنة صيام نهارها و قيام ليلها و إن شئت حتى أزيدك يا أبا ذر قال نعم يا رسول الله زدني قال لو أن أحدا منهم مات فكأنما مات من في السماء الدنيا من فضله على الله  و إن شئت أزيدك قال نعم يا رسول الله زدني قال يا أبا ذر لو أن أحدهم تؤذيه قملة في ثيابه فله عند الله أجر أربعين حجة و أربعين عمرة و أربعين غزوة و عتق أربعين نسمة من ولد إسماعيل ع و يدخل واحد منهم اثني عشر ألفا في شفاعته قال فقلت سبحان الله و قالوا مثل قولي سبحان الله ما أرحمه بخلقه و ألطفه و أكرمه على خلقه‏

حضرت می فرمایند: ای اباذر قلب های انها به سوی خداست و عمل انها برای خداست.

شاهد این کلام عمل استاد معظم حضرت ایه الله حاج سید حسن ابطحی دام ظله است .ایشان برای رضای خدا به خود بسیار فشار آورده و زحمات زیادی را متحمل می شدند  و اکنون برای رضای خدا نیز در خانه نشسته و به امورات شخصی خویش می پردازند و این دو حالت برای ایشان هیچ تفاوتی ندارد و هردو حالت را چون جهت رضای خدا انجام می دهند سبب خوشنودی ایشان است.قیام و قعود برای ایشان فرقی ندارد.

خدای تعالی ایشان را در پناه حضرت بقیه الله ارواحنا فداه محفوظ و موید فرماید.

 

نوشته شده توسط محبوب | لینک ثابت | موضوع: فضیلت چیست؟ 
یکشنبه هفدهم خرداد 1388 ساعت 0:34
                                     بسم الله الرحمن الرحیم

به یاری خدای تعالی و امداد حضرت بقیه الله ارواحنا فداه تصمیم دارم چند پست را با اجازه شما از خودم و بعضی مطالب استاد معظم غیر از کتاب ارزشمند پرواز روح بنویسم.

در فرمایشات استاد معظم ایه الله سید حسن ابطحی دام ظله بسیار شنیده ایم که می فرمودند: روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در جمع صحابه می فرماید: (وا شوقا الی اخوانی) چقدر شوق دارم که برادارنم را ببینم و صحابه عرض می کنند مگر ما برادران شما نیستیم ، استاد معظم می فرمودند: در زمانی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فقط یک نفر را به عنوان برادر خود برگزید و او را معرفی کرد و آن حضرت علی علیه السلام بود ، در آن زمان نسبت به برادرانش اظهار علاقه و محبت می فرماید.

من مقداری از این روایت را در اینجا می آورم به تناسب این که در این روایت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آخر الزمان را توضیح داده و مشکلاتی که برای مسلمین رخ می دهد را بیان می فرمایند :

(النبي ص أنه قال أ تدرون ما غمي و في أي شي‏ء تفكري و إلى أي شي‏ء أشتاق قال أصحابه لا يا رسول الله ما علمنا بهذه من شي‏ء أخبرنا بغمك و تفكرك و تشوقك قال النبي ص أخبركم إن شاء الله ثم تنفس و قال هاه شوقا إلى إخواني من بعدي فقال أبو ذر يا رسول الله أ لسنا إخوانك قال لا أنتم أصحابي و إخواني يجيئون من بعدي شأنهم شأن الأنبياء قوم يفرون من الآباء و الأمهات و من الإخوة و الأخوات و من القرابات كلهم ابتغاء مرضات الله يتركون المال لله و يذلون أنفسهم بالتواضع لله لا يرغبون في الشهوات و فضول الدنيا مجتمعون في بيت من بيوت الله كأنهم غرباء محزونين لخوف النار و حب الجنة فمن يعلم قدرهم عند الله ليس بينهم قرابة و لا مال يعطون بها بعضهم لبعض‏أشفق من الابن على الوالد و من الوالد على الولد و من الأخ على الأخ هاه شوقا إليهم يفرغون أنفسهم من كد الدنيا و نعيمها بنجاة أنفسهم من عذاب الأبد و دخول الجنة لمرضاة الله و اعلم يا أبا ذر إن للواحد منهم أجر سبعين بدريا يا أبا ذر واحد منهم أكرم على الله من كل شي‏ء خلق الله على وجه الأرض ...)

در ابتدا چنان چه استاد معظم و دانشمند معاصر حضرت ایه الله حاج سید حسن ابطحی دام ظله فرمودند اظهار محبت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به مردم آخر الزمان است و در  ادامه فضایل این گروه را می فرمایند. ابوذر که یار بسیار نزدیک پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است عرض می کند مگر ما برادران شما نیستیم؟ حضرت می فرمایند نه شما اصحاب من هستید برادران من در بعد من می ایند شان انها شان انبیاء است ... و حضرت بسیاری از خصوصیات مومنین در آخر الزمان را توضیح می فرمایند.

دوستان من

این روایت را به این جهت آورده ام که حدود دوازده روز به سالگرد فاجعه ننگین ۲۸ خرداد و هتک حرمت استاد معظم و دانشمند معاصر حضرت ایه الله حاج سید حسن ابطحی دام ظله بیشتر نمانده ، داغ دل همه تازه هست و این روزها تازه تر می شود.

داغی که مانند داغ های دیگر نیست ، داغ دور ماندن از آب حیات، داغ قطع روزی معنوی، بستن درب بیان حقایق دین و معنویات و.... هزاران داغ که بر دل تک تک رهپویان و سالکین الی الله گذاشته شد ان هم بخاطر مطامع پست دنیایی ، بخاطر دلایلی بسیار پوچ و بی ارزش که اگر برای هر کسی گفته شود بشدت متاثر می گردد.

ماامیدواریم این داغ با ظهور حضرت بقیه الله ارواحنا فداه که انشا الله الساعه به وقوع بپیوندد درمان گردد اما در این سلسله بحثها مطالبی در خصوص استاد معظم و تطابق این دوران با فرمایشات رسول اکرم صلی الله علیه و اله و سلم مطرح می گردد.


 

 

نوشته شده توسط محبوب | لینک ثابت | موضوع: درد کهنه 
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 ساعت 19:57

                                     بسم الله الرحمن الرحیم

استاد معظم حضرت ایه الله حاج سید حسن ابطحی دام ظله در کتاب پر از نور خود پرواز روح می فرمایند:

حاج ملاّ آقاجان معتقد بود اگر انسان بتواند از عالم مادّه خود را نجات دهد و به تقويت روح بپردازد مى‏تواند سنخيّتى در خود با اولياء خدا بوجود آورد و در نتيجه آنها را ببيند و با آنها سخن بگويد. و حتّى گاهى روى پاكى باطن و اعتقاد اصيل فطرى، اين حالت، خود به خود در انسان بوجود مى‏آيد.

اضافه مى‏فرمودند كه وقتى در حرم مقدّس حضرت سيّدالشّهداء (عليه السّلام) مشغول زيارت بودم، زن عربى كه بلند بلند با حضرت صحبت مى‏كرد، توجّه مرا به خود جلب نمود، مى‏گفت: من پسرم را الآن از تو مى‏خواهم. سپس به نزديك ضريح رفت و مثل آنكه كلامى شنيد، گفت: چَشم؛ و به طرف صحن حركت كرد. وقتى به در حرم رسيد برگشت و رو به ضريح كرد و گفت: بعدنگوئى كه من نگفتم! و از حرم بيرون شد.

من گوشه‏اى نشسته بودم و درباره‏ى اخلاص آن زن فكر مى‏كردم، توجّهى به حضرت سيّدالشّهداء (عليه السّلام) كردم و از آن حضرت خواستم كه حاجتش داده شود ساعتى نگذشت كه آن زن با جوانى وارد حرم شد و به او گفت: برو از حضرت سيّدالشّهداء (عليه السّلام) تشكّر كن.

او هم به نزديك ضريح رفت و از حضرت حسين بن على (عليه السّلام) تشكّر كرد. من به نزد آن جوان رفتم و از او سؤال كردم: جريان شما چيست؟

گفت: دو شب قبل دشمنانى كه داشتم مرا به گروگان گرفته بودند و از قريه‏اى كه دوازده كيلومتر تا كربلا راه است مرا به كربلا آوردند. و در ميان منزلى محبوسم كرده بودند و مرتّب تهديد به قتلم مى‏نمودند تا يك ساعت قبل كه ناگاه نگهبان منزل فوق‏العاده متوحّش شد و نمى‏دانم چه ديد كه درِ خانه را باز كرده و فرار نمود. من هم بدون ترس از منزل بيرون آمدم و تقريبا بى‏اختيار به طرف صحن حضرت سيّدالشّهداء (عليه السّلام) آمدم كه ديدم مادرم در اين گوشه‏ى صحن منتظر من است.

در اين بين، آن پيرزن جلو آمد و گفت: وقتى پسرم را سارقين بردند، من از قريه حركت كردم و يك ساعت قبل به حرم مطهّر حضرت سيّدالشّهداء (عليه السّلام) رسيدم و به نزد ضريح كه ايستاده بودم و عرض حال مى‏كردم، حضرت در جوابم فرمودند: بيرون از حرم در صحن مى‏روى، فرزندت مى‏آيد. من برگشتم و به حضرت سيّدالشّهداء (عليه السّلام) گفتم: بعد نگوئى كه من نگفتم!

وقتى وارد صحن شدم، چند دقيقه‏اى بيشتر نگذشت كه ديدم پسرم آمد، از او سؤالى نكردم و بلافاصله او را به حرم مطهّر حضرت سيّدالشّهداء (عليه السّلام) آوردم و به او گفتم: اوّل از حضرت حسين بن على (عليه السّلام) تشكّر كن و بعد تصميم داشتم از او موضوع را سؤال كنم كه شما پرسيديد. و وقتى كه او براى شما نقل كرد، من هم متوجّه جريان شدم.

پس از نقل اين قضيّه مرحوم حاج ملاّ آقاجان به من گفت: هر چه مى‏توانى روحت را تقويت كن و صفاى دل براى خود به وجود بياور كه كليد سعادت جز اين چيزى نيست.

* * *

نوشته شده توسط محبوب | لینک ثابت | موضوع: سنخیت با اولیای خدا